|
|
![]() |
::: فرياد در سكوت ::: فرياد مي زنم و ميگويم هرآنچه تاكنون نگفته ام ... باگریه
من پذیرفتم شکســــــــت خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که
عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است.
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی آرزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را تلخی برخورد های سرد را. ![]()
به او بگوئید هنوز در خاطرم زنده هستی و نه پیش از این مردهای بودی هرسکوتی نشان از فراموشی نیست؛ این سکوت فقط بیانگر انتظاری است تا امواجی فرای صدای یک انسان بیان کند که آسمان آبی است هنوز
باسه تو که خیلی دوست دارم
پایان هر عشق وصل نیست! شادی نیست! گاهی جدایی و غم و حسرت است.
پس از عشق پرهیز كن ! حیف است ،
مگذار قلب پاك و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد،
حیف است چشمان سیاه و زیبای تو روزی برای غم جدایی اشكبار شود
با تویی که روزی ادعا می کردی فقط من و دوست داری اما حالا هر روز با یکی هستی!
با تویی که حاضر بودی به خاطرم همه کار بکنی اما حالا حتی ذره ای هم به یادم نیستی!
با تویی که دنیات در من خلاصه میشد اما حالا واسه خودت دنیایی ساختی!
ازت بدم می یاد! ازت متنفرم!
از خودم بدم می یاد که به خاطر تو خیلی کارا کردم! که اینقدر به پات نشستم و منتظرت موندم!
از خودم لجم میگیره که هنوز دوستت دارم و نمی تونم نفرینت کنم!
اما بدون که دلم و شکستی! خیلی بدفرم داغونم کردی! ای کاش بتونم روزی ازت بگذرم!
نمی دونم چرا دلم واسه تویی که حتی ذره ای بهم فکر نمی کنی تنگ شده!
باید ازت بدم بیاد اما نمی دونم چرا هنوز ته دلم دوست دارم!
اه! لعنت به این دل لعنتی!![]()
این وبلاگ هدیه سپهر به من بود و حالا من می خوام این هدیه رو به صاحب اصلیش برگردونم! آخه مرور خاطرات خاک خورده قدیمی واسم خیلی سخته!
من میرم تا با موندنم بیشتر از این زندگی سپهر و خراب نکنم! من میرم تا با موندنم باعث عذاب و ناراحتیش نشم!
میرم تا اون راحت بتونه به زندگیش برسه!
نمی دونم بعد از من سپهر به این وبلاگ می یاد یا اینکه رو در و دیوار اینجا خاک می شینه...
تو با منی! اما! من از خودم دورم...
خدایا!... ![]()
وبلاگی که زندگی من و رقم زد و خط خط نوشته هاش خاطرات منه!اگه دیر به دیر سر میزنم واسه اینه که بعضی اوقات از اومدن به این وبلاگ می ترسم! چون تمام خاطرات قدیمی رو واسم رقم میزنه!
پر از استرسم! پر از اضطراب! این هفته نیمی از سرنوشت من رقم می خوره! واسم دعا کنید!
خدایا خودت پیش خودت واسه من و سپهر دعا کن!![]()
آدم هميشه بايد براي ارزشهاش بجنگه! اما اين آدم زماني اونقدر كم مي ياره كه مجبور ميشه توي سكوت پر از فرياد به خاكستر نشستن تمام آمالش و به نظاره بشينه! جالبه نه؟!
نه! مسخره است! خدا چرا؟! خدا چرا با آدمت اين كار و مي كني؟!
چرا دوست داري به زمينش بزني؟! چرا از خورد شدنش لذت مي بري؟! مي خواي ثابت كني خدايي؟! مي خواي بگي تو هم اون بالا هستي!
خدا قبول! تو هستي! تو از همه برتري! تو از همه باقدرت تري! تو از همه با شكوه تري! تو از همه مغرورتري!
تو از همه ...
آره خدا تو واسه غرورت باز داري من و زمين مي زني! مي خواي جلوت زانو بزنم و پيشت سجده كنم؟!
خدا تمومش كن! خدا خسته ام! اين بازي مسخره رو تموم كن!
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
سپهر حالش خوبه داره درس مي خونه داره زندگيش و مي كنه!
و اينبار من دارم ذره ذره آب ميشم! اينبار منم كه دارم از خدا مي خوام من و ببره! حيف كه به سپهر قول دادم درسم و تموم كنم! حيف كه قول دادم ارشد قبول شم! حيف...
خدايا از اين زندگي لعنتيت بدم مي ياد! با سپهر من بد نكن خدا!
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سپهر ازم خواسته بعد از مدتها به اين وبلاگ بيام و گرد و خاكش و بگيرم!
مدتهاست كه كسي به اينجا سرنزده! من كيم؟!
من تنها! كسي كه سپهر و تا سرحد مرگ دوست داره! كسي كه سپهر و پرستش مي كنه!
سپهر ازم خواسته كه ادامه بدم! چي بنويسم؟! بنويسم كه چقدر دوسش داشتم؟! كه چقدر دوسم داشت؟! بنويسم چرا نذاشتن به هم برسيم؟! بنويسم ...
نمي خوام آخرين يادگاري سپهر و از دست بدم!
سپهر دوست داشتني ترين پسر دنيا!
رویااااااااااااااااا
رویاااااااااااااا
رویاااااااااااااا
رویاااااااااااااا
رویااااااا
رویاااااا رویایه من!!!!!!!!!!!!![]()
رویا کجایی پس تروخدا![]()
جواب بده
ببین"ببین " شدم ادمکی که تو پیاده روها راه میره. بیا دیگههههههههه
جانه من . به کی قصمت بدم . جونههههه مامانت برگرد
![]()
![]()
رویا خستم .گریه کردم باز دوباره اما این بار ۲سال ![]()
۲سال"۲سال
"۲سال"۲سال.............
من تو رو دیگه دوست ندارم
میرم سیگار میکشم تامعتاد شم بمیرم![]()
![]()
![]()
دیروز سر خاکت امدم چرا باهام حرف نزدی اره چراااااااااااااااا اره
میخوام خودکشی کنم بیام پیشت
باهم توی کوچه های بهشت راه بریم البته من که میرم جهنم ![]()
اما اونجا انقدر سفر میکنم تا به بهشت برسم
میبینی رویا دیونه شدم
چی دارم میگم
رویااااااااااااااااا
رویاااااااااااااااا
تو زنده ای من میدونمممممممم
میخوای باهام بازی همیشگیو بکنی
اما نه پس اون خاک کی بود
نمیدونم دارم اینجارو ترک میکنم بعداز اتمام وب خواهم رفت![]()
![]()
خداحاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آنچه که این روزها، مرا به تردیدی مبهم دچار ساخته و شکی عظیم بر بنیان ایمانم افکنده است، گم کردن هویت خویش است... سلام استاد عزیز!
از ميل هاي شما خيلي خوشحال شدم و تا پاسي از سحر نوشته هاي زيباي شما را خواندم. علاقه شما به ادبيّات براي من تحسين برانگيزه.خيلي زيبا مينويسيد...بزرگي ميگويد که الفاظ ناقل معاني نيستند.و به قول شما شايد در لحظاتي کلام قادر نباشه خيلي چيزهارو بگه ولي ايمان دارم که نگاه هيچ وقت دروغ نميگه...
من شب ها رو خيلي دوست دارم و خيلي دير مي خوابم.باور کنيد که خفاش نيستم که شب ها اين همه بيدارم. احساس ميکنم که خدا شبها سرش خلوت تره و صداي آدم رو بهتر ميشنود.هر شب براي خدا نامه مي نويسم.همه چيز رو بهش مي گم.و باورتون نميشه که چه قدر سريع به من پاسخ ميده.خدا بهترين دوستم است که فقط به خاطر خودم منو دوست داره. شايد به ظاهر دوست هاي زيادي داشته باشم ولي همه آنها هر وقت با من کار داشته باشند منو ميشناسند.شايد همين براي من انگيزه اي شد که به کتاب پناه ببرم.
شعر هاي سهراب رو خيلي دوست دارم همين طور فروغ فرخزاد و خيلي هاي ديگه رو. مولانا رو هم خيلي دوست دارم. در کودکي ام بر خلاف همه بچه هاي ديگه دنبال مثنوي بودم و کتاب هاي سيمين دانشور. قصه کودکي من سووشون بود و کمدي انساني بالزاک و آناکارنينا تولستوي رو عاشقانه دوست داشتم! فيلم هم زياد ميبينم. البته نه هر فيلمي. فيلم يا آهنگي که ميبينم و يا ميشنوم بايد با من يک نقطه مشترک داشته باشه. فيلمي رو که شما گفته بودين نديدم ولي حتما پيداش مي کنم. خلاصه اين که کودکي نکردم و حالا دارم کم کم ياد ميگيرم که بايد از کودک درونم مراقبت کنم...منو ببخشيد که خيلي شما رو خسته کردم. يکي از نوشته هام رو براتون ميفرستم. اميدوارم که از خوندنش خسته نشين.باز هم مرسي به خاطر همه چي.سپهر
سلام
خسته نباشی سپهرجانماهمه نگرانه تویم توی دانشگاه این نامه رو من به همراه ۳۰ استاد نوشتم برای تو هر کس خطی ادامه داد و من هم نوشتم.
مهتاب !يادآور "مهتاب شب" عاشقان در كوچه هاي دلتنگي است.زخمهاي دل عاشق ، همه برنگ مهتاب است. چونان لبخند معشوق كه يكسره مهتابي است. مهتاب، انعكاس حضور خورشيد است در آسمان تاريك آن شبگرد تنها !
مهتاب گاه بر سقف آسمان سياه مي نشيند تا چشمان بيخواب و دلهاي دلتنگ را مسحور خويش نمايد. گاه در دل چشمه آبي فرو مي نشيند تا بر دل مسافران تشنه، دريغ دست فرو بردن در آب را بنشاند! و گاهي از پشت پنجره مشبك شبستان ، چونان فرش نماز، خود را در خلوت شب زده بيداردل پهن مي كند
مه تاب يعني تابش ماه، تجلي ماه... مه تاب، يعني تابش نازگونه مه !
مهتاب... همان مهتاب داستانهاي رویا مستور است از طرف استادم محمدی سپهر جان رویا دیگه مورده نیباید. انقدر بهش فکر کنی .زیبا دخترم دیوانه ای تو شده همش نامهاتو می خونه . نمیدانم چه بگویم اما من و استادانت "همه با هم میایم سر خاک رویا روزه یکشنبه .زیبا هم دخترم میاد. ما همه استادانت دوست داریم باتو باشیم تو مارا مدهوش خود کردی...
منتظریم . از طرف استاد محمدی و دیگر استادان موفق باشی
خدانگهدار![]()
![]()
![]()
سلام استاد. الان ساعت ۳ نیمه شب است.
امروز داستان زندگی ام را برایتان می نویسم.داستانی که تا بحال به کسی نگفته ام،حتی خود لیلی من هم نمی داند!
داستان یک شور عشق انگیز، عشقی که مثل یک افسانه می ماند. عشقی که همه زندگی ام را به باد داد... یک عشق زمینی که مقدس و پاک بوده . و هوس نبود! آنقدر بزرگ و شگفت انگیزه که من نتونستم تحملش کنم. تباه شدم. چقدر خودم رو نصیحت کردم. چقدر به خدا التماس کردم که به من کمک کنه تا فراموشش کنم.... ولی نتونستم! نشد. و من در این مبارزه شکست خوردم. می دونستم که دیگه نمی بینمش.. فردای آن روزی که برای همیشه ازش جدا شدم، رو به مرگ رفتم. دیگه دلیلی برای زنده بودن نداشتم. غم عشق اون من رو هماغوش مرگ کرد!
هیچکس باور نمی کرد که من اینجوری ازپا در آمده باشم. حتی دکترها مات و متحیر مونده بودن.. و من هر لحظه به مرگ نزدیکتر می شدم. شبها که می خوابیدم، فکر نمی کردم که دیگه صبح از خواب بیدار شم. با خودم می گفتم: کاش تموم شه.. کاش راحت شم. دلم میخواست برای آخرین بار می دیدمش. دلم میخواست حال من رو می دید! کاش لیلی من، می دونست که من از مجنون هم مجنون ترم. چقدر همه بحال من اشک ریختند. هیچکس نمی دونست چرا من اینجوری شدم، به جز خودم. همه فکر می کردند استرس امتحاناته که من رو به این حال و روز انداخته و چقدر این حرف برایم خنده آور بود...
دوستی دارم که فرسنگها از من دوره و قدرت عجیبی در خوندن افکار داره. فقط اون وقتی که بهم صحبت کرد، همه چیز رو فهمید. بدن اینکه من حرفی زده باشم! ولی او نتوانست بمن کمکی کنه. من دیگه انگیزه برای زندگی نداشتم. نمی خواستم بمونم... فقط دلم برای مادرم می سوخت که میدونستم با رفتنم، زندگی اش از هم می پاشه، اشک های مادرم باعث شد که مسیحا نفیس من رو شفا بده! بسرعت تونستم سلامتی ام رو بدست آورم. ولی عشق لیلی توی دلم پا برجا موند. تنها چاره من، فراموش کردنش بود. گفتم سفر میرم، فراموشش می کنم. رفتم و بازهم نتونستم!؟ لیلی برای من مثل عروسکی نبود که راحت عوض اش کنم...
کاش بد بود، کاش اصلا نبود! کاش هرگز ندیده بودمش! کاش عاشق نمی شدم! کاش هرگز بدنیا نمی آمدم. روزی هزار بار این حرفها رو نوشتم و با خودم تکرار کردم. حالا حدود 16-17 ماهه از این ماجرا می گذرد. اما هیچی برایم عوض نشده. هنوز هم همه لحظه هایم با یادش زندگی می کنم. براش نامه می نویسم. ترانه می سازم. تبدیل به آدمی شدم که دیگه نه کس دیگه ای جز اون، رو می بینه، نه صدای کسی رو می شنوه!
به سرم زد که از ایران برم. همه چیز داشت درست می شد ولی... باز یاد لیلی که افتادم، نتونستم. مثل یه کوه جلوی همه ایستادم و گفتم من هیچ کجا نمی رم! شاید همه تصور می کنند دیوانه شده ام که لگد به بخت خودم می زنم. حتی نفس کشیدن در هوایی که لیلی من توی اون هوا نفس کشیده هم، برایم مقدسه! این بود داستان من! یک عشق زمینی که زندگی ام رو آتیش زد، دلم رو به آتیش کشید. ولی من باز هم... خدانگهدار![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم رویا.![]()
سلام مونس خانم،
![]()
برای آخرين بار می رفتم
می رفتم تا دلش را پس دهم
رفتم و هديه اش را بردم
کز خاطرم رود.
بدو گفتم: اينم از ديدار آخر
با رفتنش.با پس دادن هديه اش
گمان می کردم می توانم
او را برای هميشه فراموش کنم
اشتباه کردم. اشتباه
او هنوز هم باقی ست
چهره اش يک چشمه ی نورانی ست
اشتباه کردم. اشتباه
او هنوز بر وسعت چشمانم
در دلم باقی ست
آخر او
يادگار روزهای شیرین من است.....
...... کودکی ......
اشک/ سه شنبه ششم 1386 12:56
قلب من.قلب من. پنجشنبه هشتم آذر 1386 11:18
قلب من كنار پنجرهء تنهايي ،
هنوز بي قرار توست ،
گرچه انتظار هيچ معجزه اي از لحظه ها نيست !
روزها مي آيند ، مي مانند ،
و مي روند و تو ديگر نمي آيي و
شايد براي من ،
بي تو ،
انتظار مفهومي تازه مي يابد !
وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !
و زنده بودن معنايي است ساده
كه من دشوارش كرده ام !!
و زند گاني شايد ،
مجموع اي است از تكرار ....انتظار
خدانگهدار.

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه
بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل
سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم
که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و
چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟
ت ۳ نیمه شب صدای زنگ تلفن پسرک را از خواب بیدار کرد ... مادر! بود پسر با عصبانیت گفت :چرا بیدارم کردی؟ مادر گفت:۵ ۲ سال پیش در همین ساعت تو مرا از خواب بیدار کردی می خواستم بگم تولدت مبارک. پسر از اینکه مادر رو ناراحت کرده بود تا صبح خوابش نبرد صبح زود سراغ مادر رفت مادر کنار تلفن با شمعی نیمسوخته خوابش برده بود اما... دیگر در دنیا نبود

گریه کردن نداره غصه خوردن نداره
به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره
اون که عاشق تو بود اگه لایق تو بود
تو رو تنها نمی ذاشت تو خودت جا نمی ذاشت
به امید اینکه همه بمونیم و نقطه ها رو بذاریم!

می هراسم از ظلمت و سیاهی شب می هراسم از کوچه های تاریک و پر پیچ و خم که انتهایشان به ناکجاآباد ختم می شود.می هراسم از چشم های پلید که مرموزانه به من می نگرد.کاش زودتر بیایی و روزهای پاییزیم را بهاری کنی.![]()

سلام
بچه ها دیگه جون به لب شدم چند شب پیش تحملم تموم شد به قول غصه ها .غصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
میخواستم وب زود ولش کنم خودکشی هم شد برام بازی با هاش بازی میکنم
بخدا شبا خوابه مر گم رو میبینم![]()
![]()
دیونه شدم از وقتی رفته
کمکم کنیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد![]()